تبليغاتX
از پس پرده نگاه کن

از پس پرده نگاه کن

  گروه صهبای کهن با آواز رامین بحیرایی به روی صحنه میرود
گروه صهبای کهن 10 و 11 تیرماه در شهرهای امیدیه و آغاجاری با آواز رامین بحیرایی به روی صحنه میرود.
اعضای گروه صهبا در این کنسرت، علی نجفی ملکی (نی)، سجاد پورقناد (تار و سه تار)، پیام بحیرایی (عود) و آرش لطفی (دف و تنبک) هستند. در این کنسرت که در دو قسمت ماهور و شور اجرا میشود، آثاری از آهنگسازان دوره مشروطه تا معاصر در تالار وزارت نفت در ساعت 20 به اجرا در می آید.
گروه صهبا از سال 1378 به سرپرستی علی نجفی و سجاد پورقناد فعالیت خود را آغاز کرده و تا کنون در چندین کنسرت در تهران و اهواز به روی صحنه رفته است.
رامین بحیرایی خواننده این برنامه پیش از این در امیدیه برنامه هایی اجرا کرده است و همچنین در کارنامه خود سه اثر شهان آسمانی، سرخانه، خوان هشتم را دارد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 14:55  توسط سیاوش  | 

شاید هرگز

به آهستگی می گذرند لحظه های بی تو بودن و به سرعت روح مرا پیر و فرسوده می کنند ، چاره ای جز پذیرش آنچه می گذرد ندارم، مانند مسافری که به استقبالش نیامده اند کار من نیز انتظار کشیدن و نگاه کردن است، بیشتر اوقات نیز به پوچ بودن عملم واقف می شوم اما کار دیگری هم بلد نیستم هر چه فکر میکنم بیشتر به این نکته پی می برم که ما برای هم نبوده و نیستیم... آن نگاه های گرم و آن خنده های شاد را باید فراموش کرد .... شاید وقتی دیگر در آغوش دیگر بتوانیم آن گرما را بار دیگر حس کنیم ..... شاید نیز هرگز....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 0:10  توسط سیاوش  | 

هم قدم با جغد نا بینا

مدتیست احساس می کنم خودم را وقف چیزهایی می کنم که اصلا وجود ندارد.... شاید این تنها راه برای حفظ غرورم است... مثلا از عشق ورزیدن به  یک زن حقیقی ناتوان می شوم اما بجای آن دختری که دیگر نیست(حال چه فیزیکی و چه در محیط اطرافم) را دوست می دارم حتی احساس پشیمانی می کنم از حرفهایی که باید به او می زدم و نزدم گاهی هم احساس می کنم اتفاقاتی که در تصوراتم است در دنیای واقعی با او انجام داده ام .... یک بار هم احساس کردم با خودم حرف می زدم کلماتی می گفتم که معنایشان نا مفهوم بود اما در آن لحظه برایم معنا مهم نبود، پس از آن هم یک حس ارضا شدن نا امید کننده به من دست داد که خیلی هم بد نبود... تخت خوابم  انگار قبری است با قدمت ده ساله بوی تعفنش انسان را می کشد البته بویش بیشتر شبیه بوی بدن مردی است که بارها خودارضاعی کرده و به حمام نرفته است.....از همه وحشتناک تر دیوارهای اتاقم هستند سیاه ، تاریک بلند و بی انتها مدت هاست سقف اتاقم را نمی بینم چون وقتی به سقف اتاقم نگاه می کنم آنجا را فقط ابر سیاه و رمز آلود پوشش داده که جرات خیره شدن به آن را ندارم...... مصری ها اعتقاد داشته اند که نام هایشان انعکاسی از روح آنان است.. نام من سیاووش است به معنای دارنده اسبهای سیاه و در اساطیر مردیست که در آتش رفت تا حقانیتش برهمگان ثابت شود گاهی احساس می کنم من نیز در آتشم اما نه برای اثبات به دیگران، بیشتر می خواهم خودم را به خودم اثبات کنم (یا بشناسانم) زیرا که می ترسم فردا روز بمیرم و هنوز خود را نشناخته باشم.....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 13:32  توسط سیاوش  | 

دلخوشی

سلام یه مدت نبودم شاید یه مدت دیگه هم نباشم امیدوارم این غیبت من رو ببخشید پیشاپیش سال نو مبارک

دلخوشی

حیف فردا که تموم کوچه ها وباغ ها سبزند

یه عالمه پرنده اینجا از غم وغصه بلرزند

چقدر خوبه دوباره روزهای آخر اسفند

روی هر لبی بشونند دو سه تا غنچه ی لبخند

دوباره بهار میاد و بازهمون حرف همیشه

اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمی شه

روزهای آخر اسفند همه جا صحبت عیده

خوش به حال اون دلی که پیش گل ها رو سفیده

سرزمین ما اگرچه پر آدمهای تنهاست !

اما خونه ی قشنگ بهترین دل های تنهاست

خونه ی گل های نازی که دست هم رو می گیرند

خونه ی شکوفه هایی که برای هم می میرند

این جا آدما اگرچه فکر لحظه های تازند

دلشون میخوادبرای همه تازگی بسازند

دوباره بهار میاد و بازهمون حرف همیشه

اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمی شه

روزهای آخر اسفند همه جا صحبت عیده

خوش بحال اون دلی که پیش گلها رو سفیده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 2:46  توسط سیاوش  | 

ستارهء پرنده

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید، اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهء پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همهء بدبختی های زندگی خود را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه! نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم......

بوف کور

پ.ن1: چند روز بود می خواستم اینا رو بگم تا اینکه اتفاقی چند صفحه اول بوف کور رو نگاه کردم دیدیم همش حرفاییه که تو مغزم بوده اما بلد نبودم به زبون بیارم...

پ.ن2: اینجاهاست که فرق یه آدم بزرگ با آدم معمولی معلوم میشه نه؟

پ.ن3: کسی از پس پرده خبر ندارد و هیچ کس تا کنون در نیافته که چرا زاده شده و چرا می میریم و زمانی که مردیم هیچ و پوچ می شویم

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 23:9  توسط سیاوش  | 

حریص

آلبوم چهارم محسن چاووشی به اسم حریص هم به بالاخره به بازار امد به نظر من از نظر موسیقی و اشعار با آلبوم های قبلیش خیلی متفاوته، دیگه اون فضای خیلی سیاه و غمگین توی آهنگها و اشعار کمتر دیده میشه حتی آهنگهای ریتمیک هم دیده میشه که بنظر من بد هم نیستن  پیشنهاد میدم بخرید و گوش بدید.

پ.ن1: هنوز حذف یارانه ها روی قیمت آلبومهای موسیقی تاثیر نگذاشته با 1500 تومن میشه خریدش پس لطفا دانلود نکنید

پ.ن2:

بچه بودم بادبادکای رنگی دلخوشی هر روز و شبم بود

خبر نداشتم از دل آدما چه بی بهونه خنده رو لبم بود

کاری بجز الک دولک نداشتم بچه بودم به هیچی شک نداشتم

بچه بودم غصه وبالم نبود هیشکی حریف شور و حالم نبود

بچه که بودم آسمون آبی بود حتی شبای ابری مهتابی بود

بچگی و بچگیا تموم شد خاطره های خوش رو دست من مرد

تا اومدم چیزی ازش بفهمم جوونی اومد اونو با خودش برد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 12:43  توسط سیاوش  | 

وقته جنگه

چشیامه نبنید افتو قشنگه
کره لر تا دم مرگ چی شیر میجنگه


دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

زین و برگم بونید رو مادیونم
خبر مه بوریتو سی هالوونم

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

ز قلا کرده و در شمشیر وه دستش
چی طلا برق میزنه لغم اسبش

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

نازیه ته سی بکو جومه برته
دور کردن تو قورسو شیر نرته

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

برارونم خیلین هزار هزارن
سی تقاص خین مه سر بر میارن

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

کره لر تا دم مرگ چی شیر میجنگه

(شاعران گمنام)

------
چشیامه = چشمامو
افتو = آفتاب
کره = پسر
چی = مثل
دایه = مادر (جایی خواندم که این اسم خاص است)
پرش ده شنگه = پر از فشنگه
بونید = بگذارید
بوریتو = ببرید
سی هالوونم = برای دایی هایم
ز قلا کرد و در = از قلعه آمده بیرون
لغم = لگام
نازیه = ای نازی (ظاهرا باز اسم خاص است)
ته سی بکو = تو سیاه بکن
جومه برته = جامه تنت را
دور کردن = آویزان کردن
قورسو = گورستان
برارون = برادران
سی تقاص خین مه = برای قصاص خون من

دانلود ترانه دايه دايه وقته جنگه با صداي رضا سقايي

منبع:http://gaplory.blogfa.com  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 12:17  توسط سیاوش  | 

من و خودم

با خود قدم می زنم
خودم را به پارک می برم
گاهی هم بدم نمی آید
سر خودم داد بکشم
و این همه پا پیش می گذارم
که پس نیفتم
که نشان بدهم
اینجا بیخود نیستم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 22:58  توسط سیاوش  | 

در انتظار تو

مثل تمام بعدازظهرهای هفته ای که گذشت دفترم باز است و قلمم در دستم، اما صفحهء روبرویم سفید و من در اندیشهء نوشتن احساس درونم غرق.... جالب اینجاست به محض بستن دفتر و مشغول شدن به کاری هجوم افکار مختلف (اما با یک موضوع) به مغزم آغاز می شود افکاری که الان بیش از یک سال است که ذهنم را مشغول خود نموده اند و من هیچ راهی برای رهایی از آنها نمی یابم به جز رسیدن به تو، تویی که در من هستی و با من، تو را هر لحظه و هر جا با خود همراه می بینم، بی تو اما با تو حرف می زنم، می خندم..... اندکی بعد به خود می آیم و به پوچ بودن افکار و رفتارم می خندم... .و تو دوباره می آیی.......... گاه نمی توانی منکر وجود پاره ای از مسائل شوی، رخنهء تردید به دلی که مردد است، گفتن یا نگفتن........ آیا دلم هوای این را ندارد که تو را در آغوش بگیرم ؟.....چرا دارد!.....گاهی برایم از روز روشن تر می شود که این آرزویم را خاک خواهم برد، چیزی که تنها در خاک، خاک می شود اما آیا می توان وجودش را منکر شد؟ نه! هست..... مگر می توان خاطره زیباترین نگاه را که در همهء عمر به تو داده شده از خانهء دل زدود؟ این چیزیست که در درون من جاریست، در درون من نهادینه شده و آن را با خود جابجا می کنم.......این تنها من نیستم که خود را بر تو تحمیل می کنم تو هم هستی گاه غلغلک می دهی ، گاه به من نیش می زنی و گاه شرمنده ام می کنی و گاه با مخلوط کردن این حالات مرا به جوشش وا می داری........ به هرکجا که می روم سعی دارم فراموشت کنم ....چرایش برای خودم معلوم است اما توضیحش ناممکن نه اینکه نمی خواهمت... هرگز چنین نبوده است .... اما چاره ای نیست ... این تقدیر من است به هرکس عشق می ورزم از من دورتر می شود گویی وصال در سرنوشت من جای ندارد.....
+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 23:8  توسط سیاوش  | 

مفهوم وطن چیست ؟ .... شاهکاری از استاد مصطفي بادکوبه ای

شبی دل بود و دلدار خردمند

دل از دیدار دلبر شاد و خرسند

که با بانگ بنان و نام ایران

دو چشمم شد ز شور عشق گریان

چو دلبر شور اشک شوق را دید

به شیرینی زمن مستانه پرسید

بگو جانا که مفهوم وطن چیست

که به مهرش دلی گر هست دل نیست

به زیر پرچم ایران نشستیم

و در را جز به روی عشق بستیم

 و در وصف وطن اینگونه گفتم

وطن خاکی سراسر افتخار است

که از جمشید و از کی یادگار است

وطن یعنی نژاد آریایی

نجابت مهرورزی با صفایی

وطن خاک اشوزرتشت جاوید

که دل را می برد تا اوج خورشید

وطن یعنی اوستا خواندن دل

به آیین اهورا ماندن دل

وطن تیر و کمان آرش ماست

سیاوشهای غرق آتش ماست

 وطن منشور آزادی کوروش

شکوه جوشش خون سیاوش

وطن نقش و نگار تخت جمشید

شکوه روزگار تخت جمشید

وطن فردوسی و شهنامه اوست

که ایران زنده از هنگامه اوست

وطن آوای رخش و بانگ شبدیز

خروش رستم و گلبانگ پرویز

وطن شیرین خسرو پرور ماست

صدای تیشه افسونگر ماست

وطن چنگ است بر چنگ نکیسا

سرود باربدها خسرو آسا

وطن یعنی سرود رقص آتش

به استقبال نوروزی فره وش

 وطن چنگ است بر چنگ نکیسا

سرود باربدها خسرو آسا

وطن یعنی درختی ریشه در خاک

اصیل و سالم و پر بهره و پاک

وطن یعنی سرود پاک بودن

نگهبان تمام خاک بودن

وطن را لاله های سرنگون است

که از خون شهیدان لاله گون است

وطن شوش و چغارنبیل و کارون

ارس زاینده رود و موج جیهون

وطن خرم ز دین بابک پاك

وطن یعقوب لیث آرد پدیدار

و یا نادر شه پیروز افشار

به یک روزش طلوع مازیار است

دگر روزش ابومسلم به کار است

وطن یعنی صفای روستایی

زلال چشمه های بی ریایی

وطن یعنی دو دست پینه بسته

به پای دار قالی ها نشسته

وطن یعنی هنر یعنی ظرافت

نقوش فرش در اوج لطافت

وطن در هی هی چوپان کرد است

که دل را تا بهشت عشق برده است

وطن یعنی تفنگ بختیاری

غرور ملی و دشمن شکاری

وطن یعنی بلوچ با صلابت

دلی عاشق نگاهی با مهابت

 وطن یعنی خروش شروه خوانی

ز خاک پاک میهن دیده بانی

ز عطر خاک میهن گر شوی مست

کویر لوت ایران هم عزیز است

وطن یعنی بلندای دماوند

ز قهر ملتش ضحاک در بند

وطن یعنی سهند سرفرازی

چنان ستارخانش پاکبازی

مرا نقش وطن در جان جان است

همان نقشی که در نقش جهان است

وطن یعنی سخن یعنی خراسان

سرای جاودان عشق و عرفان

وطن گلواژه های شعر خیام

 پیام پر فروغ پیر بسطام

وطن یعنی کمال الملک و عطار

یکی نقاش و آن یک محو دیدار

در این میهن دو سیمرغ است در سیر

یکی شهنامه دیگر منطق الطیر

یکی من را زدشمن می رها ند

یکی دل را به دلبر می رساند

خراسان است و نسل سر بداران

زجان بگذشتگان در راه ایران

وطن خون دل عین القضاتست

نیایشنامه پیر هراتست

وطن یعنی شفا قانون اشارات

خرد بنشسته در قلب عبارات

 نظامی خوش سرود آن پیر کامل

زمین باشد تن و ایران ما دل

وطن آوای جان شاعر ماست

صدای تار بابا طاهر ماست

اگر چه قلب طاهر را شکستند

و دستش را به مکر و حیله بستند

ولی ماییم و شعر سبز دلدار

دو بیت طاهر و هیهات بسیار

وطن یعنی تو و گنجینه راز

تفال از لسان الغیب شیراز

وطن آوای جان می پرستان

سخن از بوستان و از گلستان

وطن دارد سرود مثنوی را

 زلال عشق پاک معنوی را

تو دانی مولوی از عشق لبریز

نشد جز با نگاه شمس تبریز

وطن یعنی سرود مهربانی

وطن یعنی شکوه همزبانی

وطن یعنی درفش کاویانی

سپید و سرخ و سبزی جاودانی

به پشت شیر خورشیدی درخشان

نشان قدرت و فرهنگ ایران

وطن شور و نشاط هستی ما

وطن میخانه ما مستی ما

وطن دار الفون میرزا تقی خان

شهید سرفراز فین کاشان

 کنون ای هموطن ، ای جان جانان

بیا با ما بگو پاینده ایران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 23:47  توسط سیاوش  |